سلامتى همه اونایى که همیشه تو جمع میگن و میخندن
ولى دو دقیقه که باهاشون تنهایى حرف بزنى میفهمى یه دنیــــــا غصه دارن
***
هر وقت شک می کنم؛ به عشق، به خنده، به مهر، به گرما، حتی به خاک …
هر وقت گم می کنم؛ راهم را، آسمان را، حتی خودم را …
به مادرم نگاه می کنم …
به سلامتی همه مامانا
***
کی اشکاتو پاک میکنه وقتی تو پادگانی!
دست رو موهات کی میکشه وقتی که مو نداری!
به سلامتی همه سربازا
به گزارش ایسنا، کیهان» نوشت: مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء از بزرگترین فقیهان عالَم تشیع بوده است، در حدی که علمای بزرگ شیعه از قول او نقل کردهاند که فرموده بود: اگر تمام کتابهای فقهی شیعه را در رودخانه بریزند و به دریا برود و شیعه دیگر یک ورق فقه دستش نباشد، من از اول تا آخر فقه شیعه را در سینهام دارم، همه را بیرون میدهم تا دوباره بنویسند. مرجع هم شده بود.
اهل علم و اصحاب سرّش فهمیدند که همسرش در خانه بداخلاقی میکند ولی خیلی هم خبر از داستان نداشتند. اینقدر در مقام جستوجو برآمدند تا به این نتیجه رسیدند که این مرد بزرگ الهی، این فقیه عالیقدر گاهی که به داخل خانه میرود، همسرش حسابی او را کتک میزند.
یک روز چهار پنج نفر جمع شدند و خدمتش آمدند و گفتند:
آقا ما داستانی شنیدهایم از خودتان باید بپرسیم. آیا همسر شما گاهی شما را میزند؟!
فرمود: بله، عرب است، قدرتمند هم هست، قویالبنیه هم هست، گاهی که عصبانی میشود، حسابی مرا میزند. من هم زورم به او نمیرسد.
گفتند: او را طلاق بدهید.
گفت: نمیدهم.
گفتند: اجازه بدهید ما زنهایمان را بفرستیم ادبش کنند.
گفت: این کار را هم اجازه نمیدهم.
گفتند: چرا؟
گفت: این زن در این خانه برای من از اعظم نعمتهای خداست چون وقتی بیرون میآیم و در صحن امیرالمومنین میایستم و تمام صحن، پشت سر من نماز میخوانند، مردم در برابر من تعظیم میکنند. گاهی در برابر این مقاماتی که خدا به من داده، یک ذرّه هوا مرا برمیدارد. همان وقت میآیم در خانه کتک میخورم، هوایم بیرون میرود! این چوب الهی است، این باید باشد.
طبری نقل می کند (خیلی خوشمزه است!) که در جنگ اصفهان سه هزار نفر عرب به فرماندهی یک نفر عرب به پادگان جی» در اصفهان آمدند، که بزرگترین پادگان نظامی بعد از همدان بوده و باید قلب ایران را حفظ می کرده. عرب ها کنار اصفهان آمدند. فرمانده پادگان جی (طبری خیال می کند پادگان» اسم همان فرمانده است! در صورتی که پادگان است!) از آن بیرون میآید. از تمام دم و سم و یال و گوش اسبش جواهر می ریزد. وقتی که آفتاب بر این سپاه پادگان جی می تابد، این اسلحه ها و جواهرات و . برق می زنند. اما از آن طرف هیچ! با یک پیراهن و با شمشیرهای ، پیاده یا سوار بر اسب ها یا شترهای . اما چگونه می جنگند؟
فرمانده عرب می آید و می گوید
چرا خودمان و این بیچاره ها را به کشتن بدهیم؟ دو نفری میجنگیم؛ هر کدام شکست خوردیم، پیمان شکست را امضاء می کنیم - این دیگر راحت است
رئیس پادگان اصفهان خجالت می کشد بگوید نخیر، ما این کار را نمی کنیم
می گوید
خیلی خوب
فرمانده عرب می گوید
خوب، اول من بزنم یا تو ؟
می گوید
در جنگ تن به تن، باید اول آن که از لحاظ نسب شریف تر است، بزند
به هر حال مکالمه می کنند و رئیس پادگان اصفهان ثابت می کند که من از لحاظ نسب شریف تر از تو هستم
به [فرمانده] عرب می گوید
تو چه کاره ای؟
میگوید
من هیچ کاره ام
اما آن [دیگری] می شمارد که تا زمان قابیل بن آدم همه از خانواده قارن بوده اند!
می گوید
خیلي خوب، پس اول تو بزن
نیزه را محکم می زند؛ فرمانده عرب چرخی می خورد و به زین اسب برخورد می کند، و زین اسب کج می شود. فرمانده اسلام می افتد، ولی باز مثل یک قرقی، یک گنجشک روی اسبش می افتد و
می گوید
حالا نوبت من است
دیگر نه، برویم در همین پادگان جی و با هم بنشینیم و مذاکره کنیم
در طبری هست
می روند و مذاکره می کنند؛ نتیجه مذاکرات چیست؟ ننگین ترین قراردادی که در تاریخ نظامی بین دو گروه بسته شده: آن عرب به این آقا» تحمیل می کند که:
هر وقت ما عرب ها خواستیم یک شهر شما را بگیریم و اسب نداشتیم، خودت به ما اسب بده
می گوید
خیلی خوب
اگر آدم نداشتیم، بما آدم بده
می گوید:
خیلي خوب! ما اصلاً برای همین کار هستیم
- اگر یک عرب پیاده بود و به یک سوار ایرانی برخورد، سوار - ولو اینکه اسب از خودش باشد - باید پایین بیاید و عرب سوار شود، به خاطر اینکه عرب است!
میگوید: خیلی خوب!
(امضاء می کند
حتی قراردادهایی از این ننگین تر: در یک گروه، اگر یک ایرانی گردنش بلندتر باشد، باید گردنش را بزنی، یا باید از آنجا برود»!
زیر بدترین و زشت ترین اهانت ها را امضاء می کند
درباره این سایت